- یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹ ۰۸:۱۳فرهنگی/هنریایسنا
روایتی از بارش خون در اندیمشک
تماشاگری مات و مبهوت بودم از پشت شیشه ماشین نگاه میکردم. سیاهی آسفالت به سختی دیده میشد تا چشم کار میکرد سرخی خون بود. پدر و پیرزن سمت ایستگاه راه آهن دویدند . هنوز بمباران ادامه داشت هر لحظه صدای انفجاری میآمد. شیشه پنجره را پایین کشیدیم سربازی کشان کشان سمت ماشین آمد اما، قدش خیلی کوچک بود.
مشاهده خبر
خبر °۳۶۱
سایت خبری هوشمند